close
تبلیغات در اینترنت
قسمت اول داستان صابی و هاجر
آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

قسمت اول داستان صابی و هاجر

من:افتخار آشنایی میدین؟

جواب داد:من اسمم نیلوفر...زادست18سالمه رشته تجربی میخونم اهل تبریزم بابام اسمش... رئیس بیمارستان...توتبریزه داداشم اسمش پویانه25 سالشه

یه لحظه هنگ کردم باخودم گفتم:خدایا این چرا این چیزارو الان داره به من میگه!!

معلم اومد ومجبور شدم گوشیمو بزارم کنار

من:باشه بعدا حرف میزنیم الان سر کلاسم

نیلوفر:چه کلاسی؟!

من:کلاس ریاضی آخه منم رشته تجربیم

نیلوفر:واااای بدو برو سر کلاست،شب حرف میزنیم،فعلا

سرکلاس کاملا حواسم پرت شده بود باخودم میگفتم دختره چه ساده وخوبه که خیلی زود بهم اعتماد کرد حتی اسم و فامیل خودشو وخانوادشو تو چن تا اس اول گفت!

خدا خدا میکردم که کلاس زود تر تموم شه و برم خونه وباهاش حرف بزنم

خلاصه کلاس تموم شد وبعد خوندن نماز مغرب راهی خونه شدم

تا رسیدم به خونه بهش اس دادم و حرفامون شروع شد اون از من میپرسید ومن از اون.

بااینکه اون تو تبریز بود و منم تو یکی از شهرای دور آذربایجان غربی ولی بهش پیشنهاد دوستی دادم اونم قبول کرد.

مثل خودم شخصیت خیلی خوبی داشت شوخ وسرزنده و زبون باز.داشتم از خوشحالی به قول بچه ها با دمم گردو میشکستم به خودم میگفتم:منو این همه خوشبختی محاااله محاااله!

در عرض چند ساعتی که با اس باهم بودیم به قول خودش زیاد بهم دل بست.

من:(خود جمله ای که گفتم)خره من 8روزه دیگه دارم میرم مکه و بیشتر وقتا گوشیم خاموشه ودرس میخونم بهم وابسته نشو

نیلوفر:(شکلک غمگین)به من میگی خره؟

من:بخدا به خاطر خودت میگم من از این رابطه ها هیچ خیری ندیدم

نیلوفر:باشه من ازت خوشم اومده میخوام باهم باشیم و سنگ صبور هم بشیم

منم که خوشحال شدم فکر نمیکردم همچین دختری رو تو عمرم پیدا کنم قبول کردم.

من:قول بده هیچوقت تنهام نذاری تاآخرش باهام باشی و سنگ صبورم باشی

نیلوفر:قول قول قول میدم

یه کم اس دادیم و بعد پالتومو پوشیدم و هندزفریمو برداشتم رفتم بیرون که یه کم هوا بخورم.هوا سرد بود.منم که عاشق هوای سرد شروع کردم قدم زدن هم فکر نیلوفرو میکردم وهم فکر این که 8روز دیگه باید برم مکه با خودم میگفتم که:من که میرم مکه درسته که با خودم عهد کرده بودم دیگه همه چیو بزارم کنار ولی از نیلوفر نمیشه گذشت حالا شاید فردا پس فردا دلشو زدم! دس کشید اگرم نشد که تا آخر با نیلوفر میمونم وازدواج میکنم!!!

چنان خوشحال بودم وغرق در افکار بچه گانه خودم که خودم به فکرای احمقانه خودم خندم نمیگرفت!

اومدم خونه و به نیلوفر اس دادم یه ربع گذشت جواب نداد باز اس دادم جواب نداد20 دقیقه دیگه باز اس دادم جواب نداد

به خودم خندیدم و با خودم گفتم:دیدی چه زود دلشو زدی!

بهش اس دادم که:(اون موقع همیشه این دوبیتی ورد زبونم بود)

به هرکس دل سپردم بی وفا شد

چو پابندش شدم از من جدا شد

نمیدانم از اول بی وفا بود

ویا نازش کشیدم بی وفا شد

تاساعت11خبری ازش نبود میخواستم بخوابم که اس داد:ببخش عزیزم مهمون داشتیم نتونستم جواب بدم

من:(باخوشحالی)باشه عزیزم اشکالی نداره فقط ازاین به بعد بهم بگو که نمیتونی اس بدی

نیلوفر:چشم حتما گلم(تکیه کلامش همیشه حتما بود)

یه کم اس دادیم وخوابیدیم.

--------------

ادامه دارد...

دوستان عزیزی که این داستان البته داستان نه سرگذست زندگی من رو که میخونید

من نه نویسنده هستم ونه چیزی از نویسندگی میدونم.هدفمم از نوشتن تخلیه خودم و دونستن نظرات شما عزیزان درمورد سرگذشتم هستش.

فغلا قسمت اول رو میزارم.لطفا نظر بدین که ادامه بدم یا نه و اگر اشتباهی در نوشته هستش به بزرگی خودتون ببخشید

درضمن داستان کاملا واقعیه

دوست دار شماyalniz


مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی