close
تبلیغات در اینترنت
قسمت دوم داستان صابی وهاجر
آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

قسمت دوم داستان صابی وهاجر

دیگه حتی درس خوندن و گوش دادن به حرفای معلما برام زجرآور شده بود و میخواستم هرچه زودتر برم خونه و با نیلوفر باشم.هرسه تا زنگ رو اصلا نفهمیدم معلما چی گفتن و من چی خوندم.بعد از زنگ آخر مدرسه کیفمو برداشتم و زود اومدم بیرون!خیلی رفتارام عجیب شده بود.منی که بعد از خلاص شدن از مدرسه با دوستام نصف خیابونای شهرمون رو متر میکردیم و برای خونه رفتن هیچ عجله ای نداشتیم امروز لحظه شماری میکردم برسم خونه. هرچقدرم دوستام اصرار(یا اسرار!نخند بی سوادیم دیگه چه کنیم!)کردن باهاشون نرفتم و گفتم حالشو ندارم.

تا رسیدم خونه به همه سلام کردم و فورا رفتم تو اتاقم و پریدم رو تخت خوابم و از اون ورش گوشیمو برداشتم و زودی بهش اس دادم و جوابمو داد و دل بی تابم آروم گرفت.چندتا اس دادم و رفتم ناهارمو با عجله یه کوچولو خوردم و اومدم بازم اس بازی تا وقتای غروب.

بابابزرگم زنگ زد و گفت بیا برو برای من و مامان بزرگت دارو بگیر

به نیلوفر اس دادم:خانومی با اجازت من برم واسه بابابزرگم دارو بگیرم و بیام

نیلوفر:باشه عزیزم

من:فعلا خانومی

نیلوفر:صابی؟(عاشق این ناز کردناش بودم همیشه اینجوری صدام میکرد.نیلوفر واقعا با رفتاراش خودشو خوب در عرض دو روز تو دلم جا کرده بود)

من:جانم؟

نیلوفر:میشه صداتو بشنوم؟

من: منکه از خدامه ولی صدامو شنیدی پشیمون نشیا چون صدام یه کم کلفته(صدام به نظر خودم یه کم کلفته ولی دیگران میگن نه خوبه)

نیلوفر:باشه میخوام صداتو بشنوم

من:چشم عزیزم صبرکن برم بیرون زنگ بزنم

زود لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون.دیشب برف زیادی باریده بود و پیاده رو ها بد جور یخ زده بود و لیز بود ولی من عاشق هوای سرد و برفم.

یقه ی پالتومو دادم بالا و آروم آروم کنار خیابون داشتم قدم میزدم.دل تو دلم نبود با خودم میگفتم یعنی صداش چجوریه؟اصلا زنگ زدم بهش چی بگم؟!!یه هیجان خاصی داشتم

اس دادم:نیلو زنگ بزنم؟

فورا جواب داد:آره زود باش

با هیجان خاصی بهش زنگ زدم بعداز چندتا بوق(به قول خودش میخواست کلاس بزاره!)بلاخره برداشت...

من:سلام

نیلوفر:سلام خوبی؟

من:ممنون.توخوبی؟چه خبرا؟

نیلوفر:مرسی.سلامتی،چه خبرازشما آآآصابی؟

من:سلامتی خبر خاصی نیس،والا راستش موندم چی بگم انگار بار اولمه دارم با یکی حرف میزنم!خب یه چیزی بگو حرف بزنیم در موردش دیگه

نیلوفر: اومممم خب کی قراره عکستو بفرستی؟

من:خانوما در همه چیز مقدم ترن!

نیلوفر:زرنگی اول تو بفرست بعد من میفرستم

من:عمرا هروقت که تو فرستادی منم میفرستم

نیلوفر:باشه خب میفرستم

من:کی؟

نیلوفر:حالا ببینیم چی میشه

من:باشه.خب صدای کلفتمو شنیدی؟کاری نداری؟

نیلوفر:وااا نه اینکه صدای من خیلی خوبه!داری فرار میکنی ازم؟(ولی صداش واقعا زیبا و ظریف و ناز بود)

من:نه عزیزم خب نمیدونم چی بگم تو هم صدامو شنیدی بسه دیگه قطع کنیم منم برم کار دارم

نیلوفر:باشه اصلا دیگه نمیخوام قهر قهر قهر

من:نیلو اذیت نکن دیگه دارم میرسم خونه بابا بزرگم

(گرچه هنوز 5 دقیقه ای راه مونده بود تا برسم ولی چیکارکنم تو دلم بدجور غوغا بود خیلی هیجان داشتم!!نمیدونستم در مقابل این دختر با این صدای ظریف و زیباش چی بگم. کاملا کیش و مات شده بودم.بدجور درمقابلش احساس ضعف میکردم)

نیلوفر:باشه برگشتنی زنگ بزن حرف بزنیم

من:چشششم،کاری نداری؟

نیلوفر:نه دیگه

من:قوربونت،خداحافظ

نیلوفر:خداحافظ

نمیدونم چه مرگم شده بود.قبلا با چندتا دختر رابطه دوستانه داشتم و هروقت که باهم حرف میزدیم من مثل بلبل حرف میزدم و اصلا نمیذاشتم اونا حرف بزنن ولی نمیدونم چرا در مقابل نیلوفر کم آوردم.

واااای با شنیدن صدای نازش رو ابرا بودم.داشتم قدم میزدم و میرفتم به سمت خونه بابا بزرگمو کیف میکردم اصلا تو این عالم نبودم که...

 

اوووووووخ تو پیاده رو پام رفت رو یه تیکه یخ و بدجور خوردم زمین و نشیمن گاهم(!!!!!!!!!)بدجورد درد میکرد.واااای وسط پیاده رو کلی خیط شدم.زود خودمو جمع و جور کردمو راه افتادم.اینم از شانس ما!

بهش اس دادم:نفرینم کردی خوردم زمین،صبرکن یه نفرین طلبت!

نیلوفر:حقته تا تو باشی این جور ناراحتم نکنی

خلاصه لنگان لنگان رفتم و رسیدم خونه بابابزرگم نسخه دارو رو برداشتم و رفتم دارو هارو گرفتم و اومدم.بین راهم طبق معمول اس بازی میکردیم و گیر داده بود بازم زنگ بزن حرف بزنیم و منم خونه پیش بابابزرگم بودم نمیتونستم.بابابزرگم خودش آمپول زدن یادم داده بود و یه دونه آمپول داشت زدم و فشار خون مامان بزرگمم گرفتم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون برم خونه.

اس دادم بهش:نیلو زنگ بزنم؟

نیلوفر:نه دیگه مامان بابا اومدن نمیتونم حرف بزنم فقط اگه میشه برام شارژبگیر

منم که پشت گوشام مخملی!!!رفتم واسه هردوتامون شارژگرفتم و رفتم خونه

(کلا در طول این رابطه با اینکه خودش ادعا میکرد بچه مایه داره و خونشون تو ولیعصرهستش(منطقه بالا نشین تبریز)ولی همیشه وظیفه خرج کردن و شارژ گرفتن و زنگ زدن بر عهده من بیچاره و گوش مخملی بود!)

خلاصه رفتم و رسیدم خونه و کلی اس بازی کردیم و وقت خواب شد

اس دادم:شب بخیر خوب بخوابی عزیزم

نیلوفر:توهم خوب بخوابی،دوستت دارم،شب بخیر.بووووووس

یه لحظه هنگ کردم!!!خدایا این داره چی میگه؟؟مگه میشه با دو روز اس دادن به یکی بگی دوستت دارم؟؟؟!!!!اونم ندیده و نشناخته!!!!

باخودم دلیل می آوردم که حتما خیلی سادس و چون من اولین دوست پسرشم به این زودی دل بسته و کلی شاد بودم که همچین  دختری افتخار دوستی بهم داده و خدارو شکر میکردم به خاطر این نعمت بزرگش!!!!!

                                                -------------------------------------------------

                                                       ادامه دارد....

دوستان منتظر نظرات دلگرم کنندتون برای ادامه داستان هستم.لطفا نظراتونو برام بنویسین

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی