close
تبلیغات در اینترنت
داستان عشق واقعی
موضوعات


بازديد سايت
افراد آنلاين : 1
تعداد اعضا : 3
کل مطالب : 372
کل نظرات : 23
بازديد امروز : 41
بارديد ديروز : 45
گوگل امروز : 4
گوگل ديروز : 4
بازديد هفته : 174
بازديد ماه : 831
بازديد سال : 13,407
بازديد کلي : 163,960

اعضا

لينکستان
تبليغات

10/mehr


داستان صابی و هاجر

سلام

داستان از اونجایی شروع شد که...

5بهمن ماه سال 1390 بود بعد از ظهر بود سرکلاس ریاضی با بچه ها نشسته بودیم و طبق معمول فارغ از هرگونه غم وغصه میگفتیم و میخندیدیم.همگی سال سوم رشته تجربی بودیم و درس خون و البته بچه مثبت!با یه معلمی حرف زده بودیم که روزای فرد تو کتابخونه مسجد تا نماز مغرب ریاضی کار کنیم.

قبل اومدن معلم داشتیم حرف میزدیم که دوستم رضا گفت:صابرامروز یه شماره چن بار بهم زنگ زد وقطع کرد وبعدش اس ام اس عاشقونه داد و ازاین حرفا ومنم اس دادم که شما؟اونم گفت اشتپ شده!بعدش باز اس عاشقونه داد بیا ببین انگار طرف دختره(بیچاره کم رو وخجالتی بود)

شماره روگرفتم و دیدم که شماره همون دوستمه ولی ایرانسلش بود شماره دوستم کدش همراه اول بود.همون جا فورا یه اس عاشقونه براش فرستادم جواب داد:شما؟

منم که میخواستم به قول خودمون مخشو بزنم گفتم:ببخشید اشتپ شد!

جواب داد . . .





ads ads  



عضويت
login


  نام کاربري :
  رمز عبور :

      ثبت نام
      فراموشي رمز عبور

مطالب محبوب

مطالب جديد

نظرسنجي
    ورود به سايت

    از لاو پيج چه میخواهید؟!






تبليغات متني
محل تبليغ متني شما

ماهيانه فقط 5 هزار تومن

محل تبليغ متني شما

ماهيانه فقط 5 هزار تومن

وبگو | تغيير پس زمينه با استفاده از css